ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
457
معجم البلدان ( فارسى )
طاق براى خود ساخت كه معروف است و گردشگاه مردم مصر مىباشد كه نزديك فسطاط قرار دارد . خالدى آن را از ديرهاى عراق شمرده و اين نادرست است زيرا كه كشاجم آن را ياد كرده و به حلوان نسبت داده است . و مىگويد در دنيا جايى به نام حلوان جز آنچه در عراق است وجود ندارد . امّا من سه جا به نام حلوان مىشناسم و در جايش ياد كردهام . دليل آنكه اين دير در مصر است [ 686 ] غير از اينكه شابشتى آن را از ديرهاى مصر شمرده . اين سرودهء كشاجم است : سلام على دير القصير و سفحه * فجنّات حلوان الى النّخلات [ 664 ] منازل كانت لى بهنّ مأرب * و كنّ مواخيرى و منتزهاتى اذا جيتها كان الجياد مراكبى * و منصرفى فى السّفن منحدرات و لحمان ممّا امسكته كلابنا * علينا و ممّا صيد بالشّبكات « 1 » صيد با تور كجا و سرازيرى رفتن كشتى در رودخانه در عراق كجا . محمد پسر عاصم مصرى دربارهء اين دير چنين مىسرايد : انّ دير القصير هاج اذّكارى * لهو ايّامنا الحسان القصار و زمانا مضى حميدا سريعا * و شبابا مثل الرّداء المعار و لو انّ الدّيار تشكو اشتياقا * لشكت جفوتى و بعد مزارى و لكادت تسير نحوى لمّا قد * كنت فيها سيّرت من اشعارى و كأنّى اذ زرته بعد هجر * لم يكن من منازلى و ديارى اذ صعودى على الجياد اليه * و انحدارى فى المعتقات الجوارى بصقور الى الدّماء صواد * و كلاب على الوحوش ضوار منزلا لست محصيا ما لقلبى * و لنفسى فيه من الأوطار منزلا من علوّه كسماء * و المصابيح حوله كالدّرارى و كأنّ الرّهبان فى الشّعر الأس - * - ود سود الغربان فى الأوكار كم شربنا على التّصاوير فيه * بصغار محثوثة و كبار صورة فى مصوّر فيه ظلّت * فتنة للقلوب و الأبصار أطربتنا به غير شدو فأغنت * عن سماع العيدان و المزمار لا و حسن العينين و الشّفة اللّم - * - ياء منها و خدّها الجلّنار لا تخلّفت عن مزارى دهرا * هى منه و لو نأى بى مزارى « 2 » كشاجم نيز چنين مىسرايد : [ 687 ] و يوم على دير القصير تجاوبت * نواقيسه لمّا تداعت اساقفه جعلت ضحاه للطّراد و ظهره * بمجلس لهو معلنات معازفه و أغيد معتمّ العذار بجمّة * أخالسه أثمارها و أخاطفه أما تريان الرّوض كيف بكى الحيا * عليه فأضحت ضاحكات زخارفه تسربل موشىّ البرود و أعلمت * حواشيه من نوّار و مطارفه
--> ( 1 ) . درود بر « دير قصير » و دامنهء كوه آن تا به بستان « حلوان » و خرما بنهاى آن . خانههايى كه آرزوهاى من در آن بودند . و خوش گذرانيهاى من در آنجا روى مىداد . هميشه با اسب به آنجا مىرفتم و با كشتى در سرازيرى آب بر مىگشتم . خوراك ما گوشت شكارى بود كه بادام يا سگهايمان برايمان مىآوردند . ( 2 ) . دير قصير ناخودآگاه مرا به ياد مىآورد با بچههاى خوشرو و روزگار خوبى كه با سرعت گذشت و مانند پوشاك عاريتى بود اگر خنهها مىتوانستند گله كنند از جفاى من و دورىهاى من شكايت مىكردند و به سوى من مىآمدند تا اشعارى را كه سروده بودم بشنوند و هنگامى كه بعد از دورىها بازمىگشتم از خانههايم اثرى نمىديدم . با اسب به بالا مىرفتم و با كشتى سرازير مىشدم . با شاهينهاى خونخوار و سگهاى شكارى شكار مىكرديم تا به منزلى برسيم كه آرزوهاى من در آنجا بود . جايگاهى كه به بلندى آسمان و چراغها در اطراف آن مثل در مىدرخشيد . راهبان با موهاى سياهشان مانند كلاغها در آشيانهها . چقدر با ايشان در مقابل بتها و تصويرها نوشيديم . صورتهاى نقاشى شده دلربا و چشمگير بودند حتّى بدون آواز و سماع عود و نى زيبايى چشمانشان و گونههاى گلنارشان ما را به طرب مىآورد . هيچگاه از ديدار ايشان بازنمىماندم هر چند از جايگاهم دور باشد .